کسانی را میشناسم که همیشهی خدا دنبال بهانه برای ناراحت شدنند و از این سناریو واقعا لذت میبرند. یعنی اگر مثلا روز اول عید یادشان باشی و به دیدنشان بروی، آنقدرها خوشحال نمیشوند که اگر کلا نروی و بعدا ناراحتی کنند که چرا نیامدی و ما را یادت نبود و چه و چه! از آن طرف هم آدمهایی هستند که مدام دارند برای بقیه زندگی میکنند. تنها دلیل کارهایشان این است که دیگران را از خودشان راضی نگه دارند، ولو با انجام کارهای بیهوده. یعنی اصلا دو ثانیه فکر نمیکنند که مثلا این کاری که داری میکنی و عمرت تلف میشود ارزشش را دارد یا نه! از نظر اینها تمام آدمهای اطراف در حال ناراحت شدن از دستشان هستند و کلا تمام عمرشان به مراعات میگذرد. واقعا آدمهای عجیبیاند این دو دسته! آدمهای دسته اول چون اصولا تمام وقت مشغول دلگیر شدن از این و آنند حواسشان نیست که کارهای خودشان هم گاهی موجب ناراحتی سایرین است و آدمهای دسته دوم چون اصولا مراعات همه را کردن از عهدهشان خارج است مدام در عذابند یا حداقل این طور وانمود میکند!
مثلا وقتی وارد یک مهمانی میشوی خدا نکند که در اولین نگاه به آدم دسته اول سلام گرمی نکنی. در این صورت بالکل باید قید سلام شنیدن از او را که هیچ، شنیدن جواب سلام درست و حسابی را هم بزنی. در عوض وقتی به آدم دسته دوم سلام میکنی به جای یک جواب سلام سادهی انرژی بخش باید ۱۵ دقیقه به سلسله دلایلی که باعث شده او در اولین نگاه به تو سلام نکند گوش دهی. یک چیزی تو مایههای این که من اومدم سلام کنم تو داشتی با فلانی حرف میزدی و بعد رفتم دستشویی بعد موبایلم زنگ زد و مجبور بودم جوابشو بدم و ... و تا وقتی قانع شدنت را از این که این فرد دسته دو به تو ارادت کافی داشته و یک سلسله دلایل محیطی مانع سلام کردن او شده رسما اعلام نکنی همینطوری ادامه میده! اینا قصه نیستا من آخرین بار حدود ۳ هفته پیش چنین سناریویی داشتم.
خلاصه این که خوب نیست این رفتارا! من همیشه سعی میکنم جزء این دو دسته نباشم. نه خیلی خودم را برای کسی به زحمت میاندازم و نه انتظار دارم بقیه برای من خودکشی کنند! اگر مرا به جشنتان دعوت نکردید یا این که دعوت کردید و برای صرفهجویی در هزینهها کارت دعوت ندادید یا این که اصلا یادتان رفت خبرم کنید و در عین حال انتظار داشتید خودم باخبر شوم و بیایم! مطمئن باشید که آنقدرها که تصورش را میکنید ناراحت نمیشوم و تقریبا محال است که قضیه را حتی با نزدیکترین کسانم مطرح کنم! ولی از آن طرف اگر برای جشنی دعوتم کردید یک چند درصدی به من اختیار بدهید که برای دل خودم دعوتتان را اجابت نکنم. انتظار نداشته باشید که برای سنگ تمام گذاشتن برایتان کارهایی انجام دهم که احساس میکنم عمرم ولو برای چند ساعت به بیهودگی و برخلاف رضایت قلبیام در حال تلف شدن است.
امروز بعد از این که این مطلب رو نوشتم به طور اتفاقی یک جمله از Steve Jobs دیدم که کمی نزدیک به این طرز فکر بود و طبق معمول کلی خودم رو تحسین کردم:
“Your time is limited, so don’t waste it living someone else’s life. Don’t be trapped by dogma – which is living with the results of other people’s thinking. Don’t let the noise of other’s opinions drown out your own inner voice. And most important, have the courage to follow your heart and intuition. They somehow already know what you truly want to become. Everything else is secondary.”
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 15:57  توسط Hamide
|
سکانس اول؛
آقای به اصطلاح رییس جمهور: یک عده پولدار مفتخور به دلیل این که پول
بیشتری دارند سهم بیشتری از یارانهها را به خودشان اختصاص دادهاند.
اینها سالهاست که دارند حق مردم فقیر و بیچاره را میخورند. با طرح
هدفمند کردن یارانهها به امید خدا دست اینان از بیتالمال ملت کوتاه
میشود و حق به حقدار میرسد!
ناگهان چشمانمان برقی زد و آهی از نهادمان بلند شد که سالهاست با پولی که
حق ما نیز هست، عدهای پول روی پول انباشتهاند و زندگی آنچنانی برپا
ساختهاند و این که چرا ما باید این گونه زندگی کنیم و آنها آن گونه!
نه تنها تمام اطلاعات زندگیمان را، که به اصطلاح رأیمان را نیز به آنها دادیم و از آنها عدالت را گدایی کردیم!
سکانس آخر؛
همهی ما، آن که در آپارتمان ۵۰ متری اجاره نشینی میکند و ۲۵۰ هزار تومان
درآمد دارد، آن که نزدیکترین خانهای که میتوانسته از پس اجارهاش برآید
۵۰ کیلومتر با محل کارش فاصله دارد، هم او که تا نیمههای شب خواب به چشمش
نمیآید و هر چه با این نامعادلات دخل و خرج بازی میکند، از پسش
برنمیآید! همهی ما، در خوشهی سوم هستیم! یعنی منظورش از آنها که به ناحق سهم بیشتری از پول نفت را به خود اختصاص دادهاند، همهی ما بودیم.
سناریوی بالا از ذهنم میگذرد و بیاختیار میخندم. میخندم و میخندم و
میخندم. از شدت خنده دلم درد میگیرد. آخ! بدجوری درد گرفته است. اشک از
گوشهی چشمم جاری میشود. دلم را میگیرم. سرم را روی کیبورد میگذارم و
زار زار میگریم. اشک میریزم به حال ملتی که زندگیشان، نان شبشان،
اطلاعات خانوارشان، آبرویشان، عزت نفسشان را به دست قدرتطلبانی دادند که
از عدالت جز به قدر دستاویزی برای زیادهخواهی خود نمیدانند!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 20:19  توسط Hamide
|
نمیدانم این که این را اینجا بگویم جزء سیاستهای شریف شرکتمان هست یا نه؟! ولی از آنجایی که نه مسؤولان امنیتی(!) کشور و نه مسؤولان تصمیمگیر شرکت با متفورمین من سر و کاری ندارند، میگویم!
در روز عاشورا یکی از بچههای شرکت ما را گرفتهاند. همیشه به این فکر کردهام که اگر روزی مثلا خبر مرگم را در شرکت، دانشگاه یا محلهمان بزنند همکارانم، همکلاسیهایم یا همسایههایم چه عکسالعملی از خود نشان میدهند. آیا سرشک اشکی جاری خواهد شد؟ یا حداقل چند ساعت (یا دقیقه) دل و دماغشان به کار یا درس نمیرود؟! در این روزها هم گاهی به این فکر میکنم که اگر یکی از آن باتومها بر فرقم فرود بیاید یا اگر از آن تفنگهایی که وجودشان تکذیب میشود گلولهای بر وجود من بنشیند! یا اگر با لگد و باتوم برقی حوالهی یک ون شوم! اگر ... اگر ...
همیشه سعی میکنم خودم را برای بدترین برخورد اطرافیان آماده کنم و کمترین انتظار را از آنها داشته باشم. ولی این روزها همهاش به این فکرم که خدا کند این دوست ما هیچگاه نفهمد برخوردی را مسؤولین تصمیمگیر شرکت بعد از شنیدن خبر دستگیریاش از خود نشان دادند و تصمیماتی که گرفتند که به موجب آن تمام کامپیوترهای شرکت از لوث وجود فیلمها و عکسهای فتنهبرانگیز(!) پاک شد و از همه مضحکتر قاب عکسی اعلا از شخص اول مملکت با جملهای در زیرش که «ولایت فقیه برای ما یک هدیهی الهی است» بر فراز دیوار شرکت افراشته شد تا اگر احیانا گذر مأموران امنیتی به اینجا افتاد، با دیدن قاب عکسی که هنوز بوی نویی میدهد(!) به ولایتمداری مسؤولان تصمیمگیر شرکت پی ببرند!
خلاصه این که چند روزی است زیر سایهی ولایت امرار معاش میکنیم!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 0:41  توسط Hamide
|
نشستهام. در جمع یا تنها. سر سفره، پشت مانیتور زمخت در شرکت، یا پشت لپتاپ کوچکم در خانه، در حال پوست کندن پرتقال یا میل بافتنی به دست در حال بازکردن گرههای در هم پیچیده، ناگهان نگاهم و نیز فکرم سُر میخورد و تا بینهایت میرود. عضلات تنظیم کنندهی عدسی چشم هم انگار هیچ کمکی نمیکنند. با شوری قطره اشکی که به گوشهی لبم رسیده است به خود میآیم.
میگویند این از علایم افسردگی است. حالتی که این چند روز بارها تجربه کردهام. میگوید به چه فکر میکنی؟! به هیچ! و در لحظه به فکر فرو میروم که اگر میفهمیدند حس انزجاری را که در قلبها میکارند، وقتی میآیند و میکاوند و میبرند، اگر میدیدند هزاران بذر اندیشه را که جوانه میزند، وقتی تنها به جرم اندیشیدن در بند میکنند یک «انسان» را! اگر میدانستند که اندیشه را نمیتوان در بند کرد! اگر و اگر و اگر …. با شوری قطره اشکی که به گوشهی لبم رسیده به خود میآیم. اللّهم فک کل اسیر.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 18:35  توسط Hamide
|
روی نخود لوبیاهای خیس خورده آب گرفتم. یکی از لوبیاها یک سوراخ سیاه داشت برش داشتم و پرت کردم توی سطل آشغال. زیر لوبیاها رو روشن کردم که تا وقتی از مهمونی برمیگردیم بپزن. زیرش رو هم زیاد کردم جوش بیاد. با عجله حاضر شدیم و رفتیم و وقتی برگشتیم کل خونه را دود فراگرفته بود. زیر قابلمه زیاد بود و توش یک عالمه گلولهی سیاه جای اون همه نخود و لوبیا رو گرفته بود! زیرش رو خاموش کردم و قابلمه را توی سطل آشغال یه ور کردم. همهی گلولههای ذغالی سر خوردند و توی سطل روی هم تلمبار شدن، میونشون یک لوبیای سالم بود که با چشم سیاه قشنگش داشت بهم چشمک میزد. چه قدر خوشحال بود.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 13:3  توسط Hamide
|
یادم هست 12 ساله که بودم ایدهای در ذهنم شکل گرفته بود مبنی بر این که این وثوقالدوله شاید از اجداد ما باشد.
اول مهر که شد، سراسیمه به سراغ کتاب تاریخ سوم راهنمایی فاطی رفتم و یادم نیست چه قدر طول کشید تا از میان صفحات آن کتاب قطور اسم وثوقالدوله را پیدا کنم. تنها جملهای که در موردش نوشته شده بود این بود: «حسن وثوقی، معروف به وثوقالدوله، یک وطنفروش بود.»
از همان موقع بود که قید پیدا کردن جد و آباد را کلاً زدم و به بیاصل و نسب بودنمان و زندگی زیر خط فقرمان جداً افتخار کردم.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 18:48  توسط Hamide
|
ابتلا به آنفولانزا به معنی این که ویروسی وارد بدن ما شود و چند روزی بدن درد و بیحالی و سرفه و عطسه و آبریزش از چشم و بینی به ارمغان آورد، هر چند بسیار دردناک است و حتی فکر کردن به خاطرهی آخرین باری که به آن مبتلا شدهایم، آه از نهادمان بلند میکند؛ ولی در برابر ابتلای روحی به آنفولانزا از لحاظ اثرات اجتماعی و اضطرابی که وسواسگونه به جان برخی از ما افتاده است و حتی احساسات و روابطمان را تحت تأثیر قرار داده است، چندان هم خطرناک و بد نیست. اضطرابی که به نظر من چنان سیستم ایمنی بدن را ضعیف میکند که آن را در برابر ورود هر نوع ویروسی خلع سلاح مینماید.
من خودم به خاطر ویژگیهای شخصیتیام تقریبا هیچگاه از روبوسی و پروتکلهایی که در ملاقاتهای اقوام و آشنایان انجام میگیرد استقبال نمیکنم. پروتکلهایی که بیش از آن که جنبهی صمیمیت آن مطرح باشد، شکل رسمی و تشریفاتی گرفته است و در بسیاری موارد تقریبا هیچ جنبه محبت و صمیمیتی در آن مدنظر نیست! گاهگاهی هم که به مدد تبخالی که به گوشهی لبم نشسته و یا دستمالی که در دست دارم شرعا و قانونا از انجام این تشریفات معاف هستم، روزهای خوشی برایم محسوب میشوند!
اینها را گفتم که بگویم با وجود این ویژگی مزخرفی که دارم ولی این روزها با دیدن خیل افرادی که به آنفولانزا به لحاظ روحی مبتلا شدهاند دلم میگیرد. وقتی به مهمانی میروم و میزبان بعد از باز کردن در سه قدم به عقب میرود تا مبادا من بیماریای داشته باشم و به سبب فرهنگ پایینم بخواهم با او روبوسی کنم، لبخند بر لبانم میماسد. وقتی مهمانی سرزده به خانهمان میآید و با فهمیدن این که یکی از اعضای خانواده علایم سرماخوردگی دارد، سریعا بچهاش را به آغوش میگیرد تا مبادا دستش به مبلمانی، در و دیواری، جایی بخورد و با آوردن بهانهای نخنما سراسیمه از راهی که آمده است برمیگردد، در همان حالی که از وسواسهای بیاساسشان خندهام میگیرد، در آن لایههای زیرین، دلم هم بدجوری میشکند. هر چند که در ظاهر حق را به آنها میدهم. آخر هر چه باشد من بچه ندارم تا احساسشان را درک کنم!
هرچند بدجنسی آنفولانزای نوع A که امسال رواج پیدا کرده در قدرت سرایت بسیار بیشتر آن است و به همین علت حساسیتها هم بسیار بالا رفته است، ولی به نظر من بر اساس آمار اگر تمام افرادی که با مبتلایان به این بیماری تماس داشتهاند بیمار شده بودند، به صورت نمایی این بیماری گسترش پیدا میکرد و خیلی زودتر از اینها شاهد همهگیری فاجعهباری بودیم. پس طبق نظریهی من در ابتلا به آنفولانزا علاوه بر سرایت، عوامل دیگری نظیر مقاومت بدن و روحیهی فرد نیز موثرند به طوری که میتوانند نقش عامل اول را خیلی کمرنگ کنند.
به همین دلیل است که با شروع زنگ خطرهای همهگیری آنفولانزا، روزانه حداقل سه عدد لیموشیرین، یک عدد شلغم و سه عدد گوجهفرنگی به صورت خام یا پختهشده و سایر میوهها و سبزیجات حاوی آنتیاکسیدانها و ویتامینها را به صورت جدی در سبد غذایی وارد کردهام و عادت بد دست بردن به دهان و چشم را ترک کردهام. به همه نیز این روش را پیشنهاد میکنم و بهجد بر این باور هستم که بیش از ۹۰ درصد آدمهای اطرافمان (حتی آنها که در پیادهرو از کنارشان عبور میکنیم) آن قدر سطح آگاهی بالایی دارند که در صورت ابتلا، حداکثر توجه خود را در رعایت بهداشت به خرج بدهند. پس اگر مهمان بیماری که ناآگاه یا حتی بیفرهنگ است، برایمان آمد و آغوشش را برایم باز کرد، اگر از سلامت خودم اطمینان داشتم او را در آغوش میگیرم و در فرصتی که مطمئن هستم او متوجه نمیشود دست و صورتم را میشویم. در این صورت حتی اگر از مبتلایان به آنفولانزای نوع A و یا حتی از قربانیان آن باشم باز خیالم راحت است که حداقل اخلاق را، طبق تعریف خودم، زیر پا نگذاشتهام و از آنفولانزای روحی مصون هستم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 18:31  توسط Hamide
|
وقتی در حالی که دارم قند توی دهانم میگذارم به آلا که سراغ قندون رفته، نهیب میزنم که «قند اَخّه!»
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 1:13  توسط Hamide
|
به صورت اتفاقی یک سر به سایت خبری(!) رجانیوز زدم که با دیدن نظرسنجی زیر کفم برید!

حالا گیرم حرف آقای همسر را قبول کنیم که بالاخره هر نظری داشته باشی توی حداقل یکی از گزینهها صدق میکنه، ولی آخه من موندم از نتیجهی یک چنین نظرسنجیای چی رو میخوان بفهمن! تازه به غیر از این، کسی که نظرش اینه که گزینه «میتونه بهتر باشه» درسته نظرش در مورد گزینهی «جای کار داره» چیه؟! یا این که ... هیچی بابا دارم وقتمو تلف میکنم سر چی(!!؟؟) برم یه کوکو سیبزمینی درست کنم که شام نداریم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:37  توسط Hamide
|
این روزها و شبها غم چادری سیاه روی ذهنم، روی چشمانم و روی تمام لحظههای زندگیام پهن کرده است. همهاش میخواهم بنویسم و تا کنون بیش از پنج عنوان برای نوشتهام انتخاب کردهام. «نامهای برای سارا»، «مرثیهای برای یک دوست نه چندان نزدیک»، «جواب سوالهای تو کودکم»، و امروز یک عنوان جدید: «به مناسبت هفتهی ناجا». وجه مشترک تمام این عنوانها، همان غباری که این روزها نگاهم را به همه چیز تحت تاثیر قرار داده،
اتفاق دردناکی است که هنوز مغز پیچیدهی من از هضم آن عاجز است. هر چه بر سر دلم دست نوازش میکشم که بلکه آرامش کنم، جواب میدهد که دیگر چه کسی برای سارا مادر میشود؟ گیرم بر سر مزار سمیهی عزیز رفتیم و او را به خاک سرد سپردیم تا غمهایمان التیامی بگیرد; مزار آن عشق پاکی که همهی ما در راهروهای دانشکده شاهدش بودیم و غبطهی خیلی از ما بود کجاست تا برویم و دلمان را آرام کنیم. هنوز عکس صفحهی فیسبوک حمیدرضا «Where Is My Vote» است در زمینهای سبز. عکسی که احتمالا به زودی به «Where Is My Wife» تبدیل میشود در زمینهای سیاه! جواب مادر و پدری که عمری به پای فرزندان ریختند تا دختری نجیب، نخبه و بافرهنگ تحویل کشور دادند و سپس چه تحویل گرفتند، را چه کسی میدهد؟
دلیل این اتفاق وحشتناک هر چه بود، تصادف، سهلانگاری، اشتباه شخصی، نمیدانم! چرا نمیگذارند مجالس یادبود و ترحیم بگیریم تا آبی باشد بر آتشی که بر دلهایمان نشسته است؟ مبادا به تهدیدی بر «هیمنهی پوشالی»شان تبدیل شویم! سمیه جان، در
نمایشگاه دستاوردهای نیروی انتظامی جای آگهی فوت تو خالی بود. جای آن عکس تو کنار سارا در ساحل آرام دریا. نبودن تو، بیمادری نوزادی که این روزها خیلی مظلوم شده و آغوش تو را میخواهد، داغ سنگینی که بر دل مادرت نشست و هیچ گاه سرد نخواهد شد، چندین سال خاطرهی زیبا که هرگز از جلوی چشمان حمیدرضا دور نمیشود و غبار چشم همهی ما که تو را میشناختیم به پاکیت و مهربانی و صفایت و آمدیم برای به یاد آوردن همهی آن خوبیها و به دانشگاهمان راهمان ندادند تا مبادا خللی بر آن ابهت خودساختهشان وارد شود، همه و همه از دستاوردهای ناجا است!
این روزها دلم پیش ساراست. این روزها صدها بار آرزو کردهام کاش این اتفاق به جای سمیه برای من میافتاد. من میدانم که حتی خواباندن یک بچه بدون حضور مادرش چه کار سختی است. همهاش سعی میکنم با حکمتهای خدا خودم را آرام کنم. شاید این تقدیر سخت برای سارا رقم خورد تا از او یک انسان قوی بسازد. شاید این حکمت خدا بود و او خود حافظ جسم و روح سارای نازنین در برابر گزندهای زمانه خواهد بود. حالا وظیفهی ماست که رخت سیاه از دلمان بکنیم و لباسی رنگارنگ و شاد به تن کنیم. برای سارا هنوز زود است که سیاهی و غم را درک کند. باید با او بازی کنیم. برایش خندهی مستانه سر دهیم. تا دو سه ماه دیگر باید اولین قدمهای زندگیش را بردارد و کم کم باید اولین کلمات زندگیش را به زبان بیاورد. نگذاریم به خاطر حماقت عدهای، سارای نازنین ما بیش از این از حقوق طبیعی خود محروم شود. روی زیبا و شاد زندگی را نشانش بدهیم تا روح سمیه بیش از این نگران دلبندش نباشد.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 0:59  توسط Hamide
|